شعر مکتوبی است که در آن انتقال احساس و عاطفه به وسیله کنار هم قرار گرفتن منظم - و نه الزاماً منظوم - کلمات ممکن باشد. به بیان ساده تر "شعر، جمع کیفی کلمات است". بنابراین وقتی می نویسیم "جمع کیفی"، یک کلمه هرگز نمی تواند به عنوان شعر مطرح گردد. بنابراین هر گونه تقلید مضحک از تجربیات تکراری (مانند آثار اخیر مهرداد فلاح که تقلیدی از تجربیات آرتور رمبو است)، فاقد ارزش شعری محسوب می شوند. کیفت زیباشناسانه کلماتی که در کنار هم نوشته می شوند، مهم است. و همین اهمیت است که یک اثر مکتوب را دارای و یا فاقد ارزش هنری به عنوان اثری ادبی می سازد. در ادبیات گذشته ایران، به هر اثر مکتوب منظومی که در قالب "اوزان عروضی" نوشته و عرضه می شد، شعر می گفتند، در حالی بسیاری از آنان داستان هایی منظومند و صرفاً به این دلیل که گونه ادبی رمان در گذشته ادبی ایران مطرح نبوده به صورت منظوم نگاشته می شدند، همچنین به دلیل بیان آهنگین کلمات، در گذشته که امکان نشر گسترده ی ادبیات وجود نداشت و آن دهان به دهان می گشت، انتقالش را ساده تر می نمود. بنابراین هر مکتوب منظومی نیز شعر نیست. همانطور که پس از ظهور نیما و ابداع شعر نو، هر مکتوب غیرمنظومی شعر نبوده است.
پس شعر چیست؟ به طور قطع، با هیچ قطعیتی نمی توان گفت کدام مکتوب شعر است. اما می توان نمونه های بسیاری که با نام شعر منتشر شده اند یافت که فاقد ارزش های شعر هستند. گاهی نویسنده، فروتنی کرده و مکتوب خود را قطعه ادبی می نامد و مشخص نیست که این قطعه ادبی خود چیست و از کجا آمده؟ همین است که در بین بیشمار شاعران پس از نیما و حتا پس از رودکی، تعداد انگشت شماری بیشتر، ماندگار نیستند و نبودند. (شاید دقیقاً به اندازه انگشتان دست: خیام و فردوسی، حافظ، مولوی، سعدی و نیما، شاملو، اخوان، فروغ، سپهری)!!!
شاعر جزئی از جامعه است و فراتر و فروتر از فراز و فرود جامعه خویش نیست. تاثیرات جغرافیایی و سیاسی بر شاعر بسیارتر از هر هنرمند دیگری است؛ اما برخی شاعران این را نپذیرفته و خود را فراتر از زمان خود می پندارند، چنین شاعرانی همواره به دور از مردم زیسته اند و درگذشته اند، شاعری که آثارش را نخوانند مرده است و شاعری که حتا در زمان حیاتش آثارش را نخوانند بیشتر مرده است! خواندن شعر نه به معنای روخوانی، بلکه به معنای فهم و درک دقیق کیفیت کلمات مطروحه توسط شاعر است.
اکنون اما، با شاعرانی متظاهر مواجه می شویم که خودشان نه تنها آثار دیگر شاعران را نمی خوانند بلکه مکتوبات خودشان را نیز نمی خوانند. شاعرانی در وادی این هنر، در جستجوی کسب شهرت و یا سایر منافع شخصی خود باشند، کم نیستند. شاعرانی که باید "بردار شعر شاملو آونگ شوند".
گفته می شود مخاطب امروزی از شعر روی برگردانده، اما این دیده نمی شود که کارکرد شعر تغییر یافته، فارغ از ارزش های زیبا شناسانه و ادبی، امروزه بیش از هر زمانی مخاطبان موسیقی پاپ و راک در جستجوی کلمات خواننده هستند تا اصوات نوازنده. و این کلمات که ترانه نامیده می شود – ترانه ای که یکی از انواع شعر است – در مواردی دارای ارزش های بنیادین شعری و بسیار شاعرانه هستند.
بنابراین تکلیف مخاطب با شعر روشن است. اگر مردم هنوز به جای اشعار نوباوه گان ادبی که مثل علف هرز از هر مجمع دو – سه تایی سر می کشند، در جستجوی فروغ و سپهری و شاملو هستند و یا ترانه های عاصی و معترض موسیقی پاپ و راک زیرزمینی را به اشعار رمانتیک و تکراری حیدرزاده ها ترجیح می دهند، ایراد را باید در شاعران و نه مخاطبان جستجو کرد. مخاطب کنونی هنوز همان اندازه و یا شاید هم بیشتر با شعر درگیر است که مخاطب گذشته فرضی شاکیان این مساله.
این روزها با گسترش و تنوع ابزار انتقال بیان و هنر، کمتر به ادبیات، با شکل کلاسیک مکتوب آن توجه می شود. شاید از همین روست که پایه نقد هنری در سرزمین های توسعه نیافته و یا درحال توسعه تا این اندازه لق شده است. با وجود دردسترس بودن و فراگیری ابزار ادبیات، یعنی "زبان" لازم است به این هنر به عنوان ناقل فرهنگ و تمدن، که خود به وسیله زبان و گویش انتقال می یابد توجه شود. ادبیات در میان هنرها شاید آسان ترین و ممکن ترین هنر، از نظر امکان تولید اثر باشد. چرا که برخی وجوه آن مانند شعر، حتا نیاز به کاغذ و قلم نیز ندارد و هنرمند شاعر می تواند شعرش را مستقیماً برای مخاطب بخواند. از دیگر سو شاید ادبیات دشواری بیشتری نسبت به سایر هنرها داشته باشد. هر مکتوبی، ادبیات نیست و ارزشهای زیباشناسانه ندارد. هر مکتوبی ماندگاری یک اثر ناب ادبی را نیز ندارد.
همچنین ادبیات مخاطب خاصی ندارد. توده های مردم مخاطب انواع ادبی هستند. رمان و داستان کوتاه و شعر، هر یک به فراخور جغرافیا و اجتماعی که در آن عرضه می شوند؛ مخاطبان و هم کارکردهای مختلف می یابند. این کارکردها گاهی آنچنان مماس بر هم هستند که تمیز ارزش هنری آنان یا فقدان ارزش هنری آنان سخت و دشوار می شود. منتقدین ادبی نیز هریک به فراخور زمانی که می زیسته اند و جغرافیای سیاسی و اجتماعی که در زمان حیات خود با آن روبه رو بوده اند. انواع ادبی را ارزش گزاری کرده اند.
به عنوان نمونه بین "ادبیات سوسیالیستی" و انقلابی که نقش برانگیزاننده در انقلاب اکتبر روسیه داشته و ادبیات "رئالیسم سوسیالیستی"، که به عنوان شکل رسمی ادبیات بعد از انقلاب و جاگیری دولت کمونیستی جدید، بر هنرمندان تحمیل شده بود، تفاوت بسیاری وجود دارد. در واقع ادبیات نوع اول هنری ناب و دارای کارکردهای زیباشناسانه بود و مخاطبان حقیقی خود را یافت و اثرگذار شد؛ اما رئالیسم سوسیالیستی حقنه شده حکومت استالین، تنها شکل مضحکی از ناستالوژی ادبیات انقلابی را با خود یدک می کشید و هیچ مخاطبی نیافت و کمتر مورد توجه بود.
هنر، عطف به ماسبق نمی شود. هنری که آگاهانه خلق نشود، هنر نیست و تنها "فن بیان" قلمداد می شود. نقاشی های انسان غار نشین و حتا متون مذهبی، حتا نثرهای حقوقی _ اداری گذشتگان، فاقد ارزش هنری هستند، چرا که در زمانی مشخص و توسط آفریننده ای مشخص برای بیان احساس و عواطف موجود خلق نشده اند. این آثار را نیاز بشر به بیان به وجود آورده، و اگرچه هنر نیز مشمول این قاعده است اما اثری که برای رفع نیاز آدمی به بیان عقیده یا خبر یا نتیجه ای بیان شود، دارای ارزشهای هنری نیست. مثلاً همین متن حاضر، برای توضیح افکار نویسنده مکتوب شده اما ادبیات نیست. در بهترین حالت متنی درباره ی ادبیات است. متنی که جغرافیایی محدود و زمانی محدود برای عرضه به مخاطبی معدود دارد و با دستیابی و یا عدم دستیابی به نتیجه تمام می شود.
ادبیات خلاق در ذهن مخاطب ادامه می یابد. ادبیات خلاق برخلاف این یادداشت "قطع نامه" صادر نمی کند و در تمام زمان ها، به همه زبان ها کارکردی خاص می یابد.
آن چه به ضرب و زور حکومت ها شهرت نویسندگان مثل آگهی های تبلیغاتی بانک ها دائماً به مخاطب حقنه می شود، و احیاناً ادبیات نام می گیرد و پروپاگاندای کاذبی در اطراف آن دیده می شود. الزاماً دارای ارزش هایی که مدعی آن است، نیست!
با تمام این ها است که می شود نوشت: «تولید ادبی دشواری بیشتری نسبت به سایر هنرها دارد». داستان و شعر، اگرچه سهل الوصول می نمایند اما باید اذعان داشت، هم در تولید و هم در استفاده از آن ها دقت بسیار بیشتری نسبت به سایر هنرها لازم است. ادبیات ناب ترین شکل هنری است و به نوعی پایه و زیربنای همه صور هنری ست. تمامی تعالیم سبک شناسی و نقد هنری، برگرفته از مفاهیم ادبی است. و از همین روست که دانستن این هنر، پایه یادگیری و فهم تمامی هنرهاست.
كاري كه قاسم کشکولی با انتشار اصلاحيههاي حكومتي بر آخرين رمانش، «رمان نامه» انجام داده است. عملي ستايشبرانگيز است، چرا كه در اين وانفساي ظلم و جور نشان ميدهد هنرمند ايراني زنده و پوياست و همچنان خلاقانه مينويسد و ميخواند. قاسم كشكولي در ميان نويسندگان نسل دوم و سوم ادبيات داستاني ایران، بيشك از همگي برجستهتر و البته جسورتر است. فردي كه رسماً اعلام كرد ديگر كتابي منتشر نميكند و وقتاش را صرف مبارزه با سانسور كردهاست. و چنين نيز كرد. وي در گفتگو با نشريه عصر پنجشنبه در فضاي خفقان آور پس از قتلهاي زنجيرهاي گفته بود: «وقتي نويسنده و شاعر را در خرابههاي اطراف شهر اعدام ميكنند...» گفتهاي كه در آن زمان به مذاق بسياري از غريبهها و آشناها خوش نيامد. کشکولی صراحتاً از سياستهاي حكومت انتقاد كرد. و با انتشار «رماننامه» در هر شكل ممكن (بر روي اينترنت، بر روي CDهاي صوتي و تصويري، انتشار كتاب در تيراژ پائين، جمعخوانيهاي متععد و بسيار در اماكن مختلف و ...) ثابت كرد كه صداي ماندگار، خفهشدني نيست.
رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال
رمان نامه نويسنده ای به نام قاسم کشکولی
اینروزها غم از هر سو هجوم میآورد که بدترین دوران همهی دورانهاست. نمیدانم چرا باید رنج کشندهي این دوران را از سر بگذرانم، اگر بتوانم؛ انگیزهی نوشتن ندارم. انگیزهی ادامهی حیاتی چنین نباتی و مرگگونه. زمانی اعتقاد داشتم زاده شده ام تا اعتراض کنم، اکنون به این نتیجه رسیدم که اعتقاد داشتن از اساس امری مضحک بوده. دلخوش کنک چند صباحی در این گاه مجاز حروفی را قطار کردن و بعد بستن این پنجره، مثل بسیاری وبلاگها که از سالها قبل مینوشتم که چه؟! اصلاً چرا باید ماند و بود و نوشت. من که نمیتوانم مثل هدایت بنویسم که خودش هم همان اواخر نمیتوانست مثل خود بوف کورش بنویسد، غلط میکنم که بخواهم بنویسم. وقتی نمیدانم کیستم و چکار میکنم؟!
و غم، این غم لعنتی که یک دم رها نمیکند. نه با پیالههای پی در پی که بیهوده در دستهای رفیقان چند صباحی، میچرخد و نه با نگاه یاری که غم در دیدهاش بیداد میکند. این فاصلهها، فاصلههای بین آدمها که بیخوابی میآورد و موجب تباهی میشود، خود دیگر اسباب غم است که یک راست آمده و بساطش را پهن کرده وسط دل ما. کتاب خواندن هم شده با اعمال شاقه. چرا کسی راه اتاق گاز را نشانم نمیدهد؟ کدام کتاب را باید از سرنو بخوانم؟
بوف هدایت که کوره. سرنوشت همه ماست انگار، دانسته و ندانسته محکومیم برای سایه خودمان بخندیم و بگرییم. بیچاره دل هرزه، که نمی دانسته تاوان تباهیاش را هم باید بدهد! عاشق نقاشی روی قلمدانش می شود که به قول دوست نویسندهام «به اندازهی تخیلش واقعیت دارد». وقتی آینده نباشد، امید هم نیست؛ وقتی امید نیست، آدمی بیهوده زنده است. وقتی آدمی بیهوده زنده باشد، گویی مردگانی بر دوش مردگان در شهر مردگان با آرزوی مرگ. این چنین است افق پیش رویمان و از همین است که غم تباهمان میکند. و من که می دانم، اما نمیتوانم، در انتظار تغییر بزرگ، در انتظار امید و آزادی، در انتظاری کشنده، در احتضارم.
اما از آنجا که نفس زندگی به شکل رنج آور و مضحکی مداوم و مقاوم است، ادامه میدهم. تدامی بیحاصل تا مرگی مذبوح. و میدانم بدترین دوران همهی دورانها همین روزهاست که غم از هر سو هجوم آورده است.
نهم آوریل ممکن است برای خیلی ها هیچ معنایی نداشته باشد و روز خاصی نباشد ولی صادق هدایت در شب هشتم آوریل در خانه اش واقع در شماره سی و هفت مکرر خیابان شامپیونه در منطقه هیجدهم پاریس با گاز خودکشی کرد. در روز نهم آوریل، او دیگر این دنیا را ترک کرده بود. امسال پنجاه و پنج سال از خودکشی صادق هدایت می گذرد...
بالاخره توانستم، قالب اين وبلاگ را آنطور كه ميخواستم بسازم. اين ميان اما، سپاسي بدهكار «سین» عزيزم هستم كه با هنرمندي، خطي براي لوگوي اين وبلاگ نوشت. از هماكنون وبلاگ «دیگر» فعال است. بخش وبگشت (لينكدوني) و تصوير روز حدالمقدور به صورت روزانه و پستها هر چند روز، تازه ميشوند. همچنين زمينهي كلي اين وبلاگ ادبي ـ هنري ـ فرهنگي و اجتماعي خواهد بود.
توفيق خدمت خلق است
گلشيري مينويسد: ما مينويسيم و ميخوانيم تا آدمهاي گوناگون بتوانند با هم و در كنار هم بر اين كرهي كوچك، اما هنوز زيبا زندگي كنند.
