تمامي مكانها، اشخاص و رويدادهاي اين روايت واقعياند...
به كسي بر نخورد، اسم كسي را نميآورم!
جايي در گوشه شهري كه بوي تعفن از ديوارهاي بيروزن و درهاي هميشه بستهاش بلند بود، در گوشهي كافهاي كه در آن از بخارهاي گس الكل خبري نبود (اما تا دلتان بخواهد از دهان مشتريهاي حراف آن دود سيگار بيرون ميزد - شنيدهام تازگيها چون يكي آسم گرفته سيگار را هم ممنوع كردهاند - و تندي تلخ قهوه فرانسه؛ مردي كه به كوشش وي كتابسوزان، كتابهاي بيشماري از خاكستر كتابهاي بيشماري كه يا خوانده نشده بودند و يا كمتر خوانده شده بودند، استخراج كرده بودند، و در هر مجمع ادبي (بيادبي نباشد) كه لاشخوران و مدال آوران اديب مسلك و فحاشان حرفهاي جمع بودند، حاضر بود، نشسته بود.
يكي بود يكي نبود (به خدا قسم) غير از خدا هيچ كس نبود ( و اين عين وحدت كلمه مينمود) و آن مرد كوششمند نيز از همدلان همين وحدت كلمه بود و هست. (اصلاً همين بودنش، موجب هست شدنش هست! اگر نه خيليها پيشتر كه در برابر اين وحدت كلمه، نه گفتند، اكنون نيست گشتهاند) و خودش هم به اين معترف است. و به پولهايي كه از راه اين كسب و كار (حلال) كسب كرده و ميكند.
و مرد در كنج آن كافه كه تيتر داشت و به تيترش مينازيد (چه ابلهانه مينمود) در برابر دختركان و پسركاني مجيزگوي و تهي مغز و بياراده (البته مادرزادي كه اينگونه نبودند، كسي يادشان نداده كه جفتك زدهاند) داد از ايدئولوژي ميزد در قلمرو ادبيات و خود را باعث و باني ادبيات اين مملكت ميدانست، از روز ازل؛ و غافل بود از اينكه خود بلندگوي ايدئولوژي ارتجاعي است. وي از سانسورچيها دفاع كرد و كتابهايش را از كيف چرمي ديپلومات اصلي كه بههمراه داشت (احتمالاً در سيمنار كميسارياي سانسور و تبليغات تشكلهاي همسو با گوبلز دريافت كرده بود، با چند تا سكه طلا كه يقيناً سالها بعد به پول سياهي هم نميارزيدند) در آورد و مورد تفقد حضار قرار گرفت. (همه برايش كف زدند، آنفدر كه كف، كف كافه را پوشاند).
چند ده قدم آنطرفتر از كافه كذايي، كتابفروشي كوچكي بود، در طبقهي بالائي يك ساختمان قديمي، كه كتابفروشي از آنجا روانه زندان شده بود. و تا بوده رسم آن مكان چنين بوده، كه كتابفروشش را ميگرفتند و كتابهايش را ميسوزاندند. اما با زنك صاحب و مالك مطلق كافه (نامي كه خودش براي خودش انتخاب كرده بود) كاري نداشتند. كافه پاتوق آنهايي بود كه اطلاعات زيادي داشتند و در ظاهر اهل بحث و جدل هم بودند (اقيانوسهايي به عمق يك بند انگشت). و كتابفروشي جاي آنها كه كمتر حرف ميزدند و يا اگر حرف ميزدند، با صداي آرام حرف ميزدند و كه حرفهايشان عميق بود و ارزشمند و هر گوشي محرم كلام آنان نبود. اما كافه نشينان به عمد تاكيد داشتند تا همه حرافيهايشان را بشنوند! آخر آن حرفها خطري نداشت و تنها بوي تلخ قهوه ميداد و بس. (بوي قهوه هم كه بوي قرمهسبزي نيست)
هرچه روزها (روز كه چه عرض شود، تاريك مثل شبهاي بيماه و ستاره) ميگذشت، كافه كذايي شلوغتر ميشد و بزرگتر و كتابفروشي همان حوالي خلوتتر (نهاينكه اهل كتاب، اهل كافه شوندها، نه! كتابخوانها به زندان ميافتادند) تا ديگر كسي نبود به كتابفروشي برود، كتابفروش هم كه در زندان بود (كركره كتابفروشي را همسايه پائيني، پائين كشيد).
كافه اما روز به روز رونق بيشتري ميگرفت و كوششمند هرجايي، مخاطب بيشتري پيدا ميكرد. زن لكاته صاحب كافه، چند ميز و صندلي آورده بود و در خيابان هم مينشستند و سيگار ميكشيدند و قهوه ميخوردند. كم كم همهجا آلوده ميشد...
لینک غیر منتظره: اخراجی ها در کافه تیتر
ميگويي بنويس رفيق، بنويسم از چه؟ از دردسرهاي مردمان بيمروت يا از سردردهايي كه اينروزها رهايم نميكنند. اصلاً تو بگو آقاي رفيق ـ نويسنده كه نوشتن چه ارزشي دارد؟
داستان پدر و دختري را در روزنامه خواندهام كه با پاي خود به باغي ميروند و پدر، دختر را به ميل خودش زنده بهگور ميكند. ميخواهم داستانش كنم. چيزي شبيه تكرار مسخرهي داستان ابراهيم نبي، اما اين بار بسيار نزديكتر به ما. تصوير لاشهي متلاشي دختر را در روزنامه ميبينم و غم امانم نميدهد. نميخواهم بنويسماش. داستان حقيقت را روايت ميكند يا حقيقت داستان را ميسازد؟ نميدانم. نميخواهم. يكي من را بكشد، شايد اين كابوسها تمام شوند. شايد...
داستانهای درویشیان صمیمیتی منحصر به فرد دارند، چرا بی هیچ تکلفی برآمده از عمق دردها و رنجهای آدمی هستند که برای امرار معاش مجبور بوده از سن 5 سالگی کار کند. چرا که باور دارد، نویسندهای که به فکر مردم نباشد نویسنده نیست؛ فقط مینویسد.
علیاشرف درویشیان برآمده از دل تودههای رنجبر اجتماع است و نویسندهي رنج بشری که در چنگال دیو سرمایهداران اسیر شده است.
نویسندهای که خوانندهي داستانهایش را همراه آهنگ کار و تلاش، مبارزه و شکست و پیروزی، آزادی و پایمردی و واقع گرایی میبرد تا درک کامل تضادهای زندگی. بیآنکه بیش از حد پلشتیها را برجسته کند یا حتا امیدهای واهی بسازد.
درویشیان آخرین بازماندهي نسل نویسندگان متعهد و مردمی است که برای مردمی مینویسد که کتابهایش را دوست دارند و داستان هایش را برای هم تعریف میکنند.
چنین موفقیتی بدست نمیآید، مگر با صمیمیت. که در آثار درویشیان موج میزند. و ویژگی اصلی این داستانها است.
آخرين خبر: وضعيت جسماني علياشرف درويشيان پس از عمل جراحي مساعد است
خون بازی فیلم رنگ پریده ای است. با وجود اینکه محمود کلاری، مانند همیشه استادی خود را در فن فیلمبرداری به رخ می کشد، اما استفاده بی برنامه و بی اندازه از دوربین روی دست به کارش لطمه زده، رخشان بنی اعتماد به عنوان کارگردان برنامه ای برای دوربین و حتا میزانسن بازیگرانش ندارد. و فیلم شامل نماهایی معلق است که بدون دلیل روی دست و یا ایستا گرفته شده اند.
بازی باران کوثری در نقش دختری که معتاد است و رفتارهای هیستیریک شدید از خود نشان می دهد، اگرچه به دلیل ضعف تکنیک و روایت در فیلم خون بازی برجسته به نظر می رسد، اما چنته اش خالی است و اگر بشود فارغ از فیلم و با استناد به تکنیک های بازیگری آن را بررسی کرد، از جمله بازی های ضعیف و کلیشه ای سینمای ایران محسوب می شود. از دیگر سو سایر نقش آفرینان این فیلم کم بازیگر نیز چندان برجسته نیستند؛ مسعود رایگان دیگر در نقش مردان تنها و بیمار، به تکراری تهوع آور مبدل شده است و بیتا فرهی نیز چشمگیر نیست. و حضور بهرام رادان بی منطق است و صرفاً جنبه تجاری دارد.
شاید تنها از نکات برجسته فیلم بتوان صداگذاری موثر و قوی محمدرضا دلپاک را نام برد. دلپاک مثل اغلب کارهایش این بار نیز حاشیه ی صوتی فیلم را غنی و شنیدنی ساخته و پرداخته است.
خون بازی داستان مشخصی ندارد تا روایت کند، اگرچه قصد کارگردانش روایت قصه غصه آدم ها بوده، اما ناموفق است. تضاد فضاهای خشن شهر با طبیعت در دو نیمه فیلم، کمکی به انتقال حس به مخاطب نمی کند و تضادی غیر کاربردی است. شاید تنها سکانس پاساژ در ابتدای فیلم با سبک و نوع فیلمبرداری انطباق دارد.
برای سینمیم!
وقت
مساعد ماندن نیست
نگاه از نگاه جا می ماند
و هوا
بارانی
هوای تنهایی ست
دردی دیگر است
لبخندی دیگر
تو ماندنی
جبری دیگر
وقتی که چتر را
در خانه جا می گذاری
از حادثه آگاهی
نگاهی که می رود تا چشمانت
نگاهی به چشمانم که بارانی ست
برای همیشه چترها را ببیندیم
همراه هر قطره به باران بخندیم
این دوزخ درون
مذبوح ماندن است
اگر چه رام نیست
اگر چه
وقت
مساعد ماندن نیست
اردیبهشت دوزخی 1386 است. گوشهای مینشیند و سیگاری میگیراند و به هیچکجا نگاه میکند. مگر میتواند؟ چگونه میشود از فشار این همه مصائب همیشگی رهایی یافت. نه میشود نوشت و نه کتاب تازهای برای خواندن پیدا میشود.
از بلندگوی بالای برج باز هم صدای فریادی بلند میشود که همه را به سوی "یکی" فرا میخواند. نمیخواهد به هیچکجا خوانده شود. حالش از این همه تکرار همیشه همه چیز بهم میخورد. سال گذشته نمایشگاه کتاب تهران. امسال نمازخانه بزرگی که از برج هایش همواره صدای احضار و احتضار فریاد میشود، مصلا. تازه تهدید کرده بودند که همه باید بیایند و همه را به "آنجا" فراخوانده بودند. "آنجا" که بعداً یکی دوتایی رفته بودند و به جای بقیه شام خورده بودند و اعلام کرده بودند، شام نخورده اند و خائنانه قول داده بودند همه در "نمازخانه بزرگ" برای خدمت (کتابفروشی) شرفیاب خواهند شد. از شنیدن نام آن دکان دار دو نبش حالش بد میشد. کسی که مافیای کاغذ و پخش کتاب هایش میتواند هر نویسنده و ناشر نوآمده ای را از پای درآورد. و هم او بود که به همه خیانت کرد. به کتاب و به نویسنده و به نمایشگاه و از همه بیشتر به مردم. مردمی که ادبیات و فرهنگشان رو به نابودی است و کتابها و کتاب نویس هایشان در سانسور و فشار.
یاد روزی افتاد که او هم احضار شده بود، با چشم بنده نشانده بودند رو به دیواری سرد و زده بودند تو سرش که چرا چنین مینویسد و باید چنان بنویسید. فریاد زد
ـ اینها به خودشان هم رحم نمیکنند، مسجد که مغازه نیست، تا در آن کتاب بفروشند.
ـ ما تصمیم میگیریم که چه کاری را در کجا انجام دهیم. شما بهتر است فقط گوش باشید.
سیگار نصفه، نیمه در پیش دستی کنار کاناپه خاموش میکند. همه جای اتاق پر است از پیش دستیهایی که پر است از ته سیگار که برای عبور از هر کجا و نشستن روی هرکدام از مبلها و صندلیها باید مراقب بود؛ کتابی بر میدارد. اردیبهشت 1384 و این تاریخ انتشار آخرین کتابش بود. متوجه نمیشود که صدای فریادی که در خیابان "اذان" می گفت، چه وقت تمام شده است.
ـ چرا هیچ وقت "از آن" نمیگوید و چرا بدون هیچ تغییری همیشه همین دستورات را فریاد میزند؟
یاد مصلا و یاد اشعار حافظ افتاد. کتاب در دسترس نبود. اگر بود هم در نشرهای متاخر این بیت را حذف کرده بودند، از بر خواند
ـ در میخانه ببستند، خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند.
...
تا سال بعد هرچه کتاب داشت، چند بار خوانده بود. کتاب ها را مخفی کرده بود، مامورها همه جا بودند با مشعل هایشان، مثل فیلم "تروفو" کتاب ها را میسوزاندند. سلطه، کامل شده بود و او غرق دود سیگار و نشئه کتابهایی که همهشان را حفظ کرده بود. کتاب فروشها تعطیل و یا تغییر کرده بودند و نمایشگاه هم برگزار نمیشد. حتا کتابهای درسی از برنامه آموزشی حذف شدند و معلمها تنها به دروس مذهبی و شفاهی و قرآن اکتفا میکردند. عطارها جای پزشکان را گرفته بودند و آخوندها در تمام شئونات زندگی مردم، حتا حمام گرفتن، حضور و دخالت مستقیم داشتند. برای سلام کردن به هم به مردم مجوز میدادند و اگر کسی بیاجازه در خیابان به دیگری سلام میکرد به جرم "برهم زدن نظم عمومی" و "اخلال در امنیت ملی" روانه زندان میشد. روزنامهها را فقط در خاطرهها میشد یافت و کسی حق خرید و فروش قلم و کاغذ نداشت.
در را شکستند و وقتی با پوتین هایشان همه پیش دستیهایی را که پر بودند از ته سیگار پخش و پلا کردند، او میخندید. مشعلها را به سویش نشانه گرفتند و فریاد زدند: « کتابها؟» و او میخندید.
ـ در تمام این چند سال به جای غذا کتاب هایش را میخورده
ـ بزغاله
و او همچنان میخندید. آتش گشودند و تمامش را در دقیقهای سوزاندند. خاکسترش، مثل کاغذ سوخته، در هوا پخش شد و باد بردش تا هرکجا. سایهای همه جا را گرفته بود. کاغذهای سوخته کتابهایی که سوخته بودند. کتابهایی که همه زندگی کسی بودند که همه سالهای "بی کتا بی" را با خوردن کتابهایش تاب آورده بود.
عذاب سیزف * در نفس عملی که انجام می داد نبود، بلکه در عبث بودن آن نهفته بود. انسان در مقابل ظلم و ستم ابتدا ناله می کند، سپس فریاد می زند، پس از آن نعره سر می دهد و سرانجام قیام می کند **. ادبیات امروز ایران که کارش از گریه گذشته است، در وضعیت قیامی بر علیه خود است.
ادبیات است که جامعه را می سازد. اما همین ادبیات بسیار متاثر از همان جامعه است. در واقع رابطه ای دیالکتیکی بین ادبیات و جامعه وجود دارد که نتیجه آن شاید تاریخ و تمدن را رقم می زند.
نسل بی هویت کنونی، ادبیات ندارد. شاعری که شعرش کند و نویسنده ای که داستانش را بگوید، نساخته، پس ادبیاتی درخور نیز وجود ندارد تا زبان این نسل را برای آیندگان ثبت کند.
اینچنین است که آن «دیگر» قلیل، که دغدغه ی مردم و فرهنگشان است؛ اندکی ناچیز و نادیدیه از بیشمار مردمان می شوند و هر یک منزوی در کناری می مانند و تولید اندیشگی شان، بازتابی ندارد.
به قولی بیش از یک قرن است که مردم این دیار درگیر چنین عذابی گشته اند. نخبه گان را مردمی که می پرورند، می کشند. بی آنکه اندکی به فکر فردایشان باشند. و این دور مکرر تدام می یابد. و زمانی که تداوم نیز تکرار می شود، به ابتذال می گراید.
نویسنده ای را بازداشت می کنند. داستانی را حذف و مردم را در هر کوی و برزن زیر فشار می گذارند. آثار تاریخ و تمدن را از بین می برند و ادبیات ابتذال را گسترش می دهند. و در این بین جای اعتراض، همواره خالی می ماند.
چاره اما در تغییر بنیادین جهان نهفته است. تغییری که بر عهده ی دگر اندیشان است. اما اگر غم نان بگذارد و چرخه ی فوق الذکر را باز مجدد نسازد (که می سازد). خدایان آمر و تنها که امر بر تکرار این دور باطل دارند، منفعت خود را در بی زبانی می دانند، همین است که زبان را می برند و صداها را در حلقوم خفه می کنند. اگر چه بعید، اما روزی که ناله های سیزف به فریاد و سپس نعره و قیام بدل شود، روزی که تغییر بزرگ سر رسد، دیگر روزی بهتر، شاید بتوان به آینده ی ادبیات رها شده از عذاب سیزف، نیز امیدوار بود، امروز جز تباهی نیست.
* در اسطوره های یونان باستان آمده است که خدایان به سیزف تکلیف کرده بودند کره ای سنگی را به بالای تپه ای ببرد و هربار که سیزف با مشقت بسیار کره را بالا می برد، آن دوباره به پائین تپه می غلتید.
** نقل قولی از دکتر عبدالحسین نوایی، استاد و کارشناس تاریخ.
آرزوها داشتی
خاطراتی خوب
و بیشتر بد
اما چه یادگار
خستگی کار و دوری از دیار

یاد کسی می ماند بعدها
می خندیدی
و دوست می داشتی
و زندگی می کردی ...
کارگری ساده
وقتی که چیزی برای ازدست دادن نیست
مرگ هم برایش
خنده ای برق آساست
نه آسایشی
نه حتا خواهشی
تو را کسی یادش نیست
همه می گفتند چه حیف
خوب کار می کرد
و تو
بی آن لبخند همیشگی
اما ...
تنها در یادی که باد
می برد و جا می مانیم از هم
در برق خنده ای
* شکور کارگر افغان ساختمانی بود که در تاریخ 29 فروردین 1385 به دلیل برق گرفتگی کشته شد.