عنوان امسال «روز جهاني پناهنده»، «صداهاي ناشنيدهي كودكان پناهنده» است. بههمين مناسبت مراسم بزرگداشتي با حضور معاون وزير كشور در امور اتباع و مهاجرين خارجي و آقاي استن آ. بروني، نمايندهي كميسر عالي سازمان ملل متحد در امور پناهندگان، در فرهنگسراي نياوران برگزار شد.
مراسم فوقالذكر به منظور افزايش آگهيها نسبت به حوائج و خواستههاي 10 ميليون كودك پناهندهي آواره از وطن در روز جهاني پناهنده در سراسر جهان به صورت همزمان برگزار شدهاست.
در مراسم تهران، در محل فرهنگسراي نياوران، نمايندهي كميسر عالي، آقاي استن بروني به معرفي فعاليت www.ninemillion.org كه توسط كميسريا . با پشتيباني شركتهاي نايك، مايكروسافت و Right to Play راهاندازي شده پرداخت و از نيازهاي كودكان گفت و ميزان تامين آن توسط كميسرايا. اين فعاليت قرار است به جوانان پناهنده در سراسر جهان فرصت دهد تا فراتر از شرايط فعلي را ببينند و شروع كنند به بازسازي زندگي خود. آقاي استن آ بروني كه پس از آغاز مراسم، خوشآمد گويي، سخراني مدير كل اتباع و مهاجرين خارجي وزارت كشور و اجراي سرود توسط كودكان پناهنده، سخن ميگفت، اشاره كرد كه ما سعي ميكنيم از زبان كودكان پناهنده بشنويم كه ما چهطور ميتوانيم زندگي آنها را بهتر كنيم. آنچه امروز انجام ميدهيم شنيدن «صداهاي ناشنيدهي كودكان پناهنده» است.
سپس برنامه با نمايش فيلمي به كارگرداني شهرزاد سالار در مورد پناهندگان ادامه يافت.
بعد از آن تعدادي از دانشجويان افغاني عضو دافي (برنامهي آموزشي آلمان براي پناهندگان) در مورد اين برنامه صحبت كردند و بعد از آن هم گروه موسيقي آبي با اجراي موسيقي زيباي افغاني توجه حضار را برانگيختند.
در حاشيه: حضور شخصيتهاي ادبي مانند خانم سيمين بهبهاني و شخصيتهاي سينمايي مانند پژمان بازغي، بهچشم ميخورد.
آقاي بهرام رحيمي از اعضاي انجمن حمايت از حقوق كودك، خارج از برنامه موفق شد وقت گرفته و به تشريح اهداف و دستآوردهاي اين انجمن بپردازد! انجمن حمايت از حقوق كودك يك سازمان غير دولتي در ايران است كه از كودكان كارگر و خياباني حمايت ميكند.
پس از مراسم نمايشگاه پورترهي پناهندگان به مدت دو روز ديگر در فرهنگسراي نياوران برپا خواهد بود. كليهي عوايد حاصل از فروش به حساب انجمن حمايت از حقوق كودك واريز خواهد شد.
بيش 14 روز است كه صفحهي ورودي سايت بلاگر، از مهمترين و بزرگترين سرويسدهندگان فضاي وبلاگ كه بسياري از وبلاگنويسهاس ايراني با آن كار ميكنند، مسدود شده است. با این وجود به جز صفحهي ورودی تمام وبلاگها و سایر صفحات این سایت، بدون مشکلی در دسترس است!
اطلاعات اندكي كه از گوشه و كنار شنیده ميشود حاكي از آن است كه رژيم اسلامي تهران، طي توافقي با شركت بزرگ گوگل كه مسوول و اداره كنندهي سايت بلاگر است تقاضاي مسدود كردن پورتهاي ايران را توسط اين شركت كردهاست. بدين معني كه هنگام ورود به بلاگر در صورتي كه كاربری با آيپي ايراني قصد استفاده از این سرویس را داشته باشد، سرويسدهندهي مذکور مانع ورود او به سايت و حتا باز شدن صفحهي اصلي ورودي سايت بلاگر خواهد شد. (گویی این سایت از ازل وجود نداشته)
اگرچه تعدادي از كاربران درون كشور توانستهاند با استفاده از فيلترشكنهايي كه از لحاظ امنيتي آيپي دستگاه كامپيوتر را حذف ميكند، وارد سايت شوند و گفته ميشود با تعويض آياسپي ( استفاده از شبكهي ديگري براي اينترنت) ميتوان موقتا وبلاگ را بهروز کرد و آن دسترسي داشت.
اين مشكل بلاگر نوع جديدي از سانسور اینترنتی در ایران است كه بهدليل حفظ منافع صاحبان قدرت و سرمايه، عليه جريان تبادل آزاد افكار و اطلاعات شكل ميگيرد. جا دارد براي اعتراض به اين سانسور وقيحانه دست به برنامهريزي براي اقدامی مشترك زده شود.
در همين زمينه:
«بلاگر» بزرگترين و معروفترين سايت سرويس دهنده وبلاگ در جهان فيلتر شده است.
سرویس بلاگر گویا خراب شده (البته در ایران). صفحه نخست و ورودی این سایت باز نمی شود. بنابراین تا اطلاع ثانوی از به روز رسانی فتوبلاگ دیگر معذورم. به دلیل اهمیت موضوع با این که چندان به ادبیات و هنر هم ارتباطی ندارد، تصویر روز این بار به خاطر این که سلامتی محمود صالحی در خطر است، به وی اختصاص دارد. برای خواننده همیشگی هم عرض می شود که علاوه بر این ها [+] [+] موقعیت های دیگری نیز پیش آمده که به مرور و اگر عمری باقی ماند، در این صفحه می آیند!!!
به او نگاه ميكرد. خاكستر سيگارش بلند شده بود و او به جايي خيره. نديد كه خاكستر افتاد روي فرش. به او گفت: اينجا خونهست. مراقب باش. فرش كثيف شد.
وبلاگ خاكستر گلسرخ داستاني از علياشرف درويشيان را كه در روزنامه همميهن دوشنبه 31 ارديبهشتماه منتشر شده بود، بازنويسي و به صورت فايل مايكروسافتورد منتشر كرده است. ضمن تشكر از ايشان، با اندكي تصحيح اغلاط تايپي و تغيير در فونت و صفحهبندي، آن داستان عيناً در اينجا بازنشر ميشود. شايان ذكر است، روزنامه جديد همميهن فاقد وبسايت اينترنتي است، در نتيجه ارائه لينك مستقيم به متن داستان مقدور نيست.
کت و شلوار دامادی
علياشرف درويشيان
با یاد بهروز هاشمی که داغاش همیشه در دلم تازه است
سه شبانهروز بود که خروس حلبی بادنما سرگردان به چپ و راست میچرخید. شیروانیها را تازه رنگ قرمز اخرایی زده بودند. فصل بارندگی تمام شده بود و هوا میرفت که گرم بشود؛ اما از روز چهارم ناگهان توفان و رعد و برق شد و تگرگی درشت باریدن گرفت.
دکمهفروش و شریکاش تندوتند سیگار میکشیدند. کناردر مغازه ایستاده بودند ومیدیدند که تگرگهای دانه درشتی سطح خیابان و پیادهرو را سفید کرده است. چند عابر دست روی سر خود گرفته بودند و فرار میکردند. شیشه چند اتومبیل شکست. دکمهفروش به شریکاش گفت که برود درشتترین تگرگها را بیاورد و او چند دقیقه بعد با سه دانه تگرگ در دست خبر آورد که بقال سر خیابان یکی از آنها را کشیده و گفته که تقریبا دویست گرم بوده است.
از ناودانها آب بیرون میریخت و پیادهروها و جویها را قرمز میکرد. هنوز، تکوتوک تگرگ میبارید. دکمهفروش یکی از تگرگها را به سوی مردی که سرش را پائین انداختهبود و با احتیاط از پیادهرو میگذشت پرت کرد. مرد دست روی سر خود گرفت و زوزه کشان توی یکی از مغازهها دوید. دکمهفروش و شریکاش، دست روی شکم خود گرفتند و دیوانهوار خندیدند.
آسمان داشت کمکم آرام میگرفت. دکمهفروش به شریکاش گفت که از پشت شیشه در ورودی منتظر تازهداماد باشد. آن روز تازهداماد برای نوبت اول پرو به دکان خیاطی که طبقه بالای مغازه دکمهفروشی بود، میرفت.
خروس بادنما، خیلی تند، از چپ برگشته و رو به راست ایستاده بود. هنوز شرشر آب ناودانها به گوش میرسید. همهمه سیل گندابرو وسط شهر دلهرهآور بود.
خیابان که خلوت شد، شریک دکمهفروش با دهانی باز و چشمانی وغزده به بیرون نگاه کرد. دکمهفروش سیگار تازهای آتش زد و با تحکم به او گفت: «اینقدر به خیابان سرک نکش!» شریک برگشت و با لرزشی در صدا گفت: «دارد میآید.» و با دستپاچگی ادامه داد: «به سوی مغازه ما میآید.»
تا خود را جمع و جور کنند، تازهداماد در برابرشان بود و پرسید: «دکمه کت و شلوار میخواهم.»
دکمهفروش با زهرخند گفت: « حتما سرخ رنگ.»
تازهداماد خیلی آرام، مثل همیشه، پاسخ داد: «نه، به رنگ کت و شلوارم، سرمهای.»
دکمه را خرید و رفت. شریک رد او را گرفت و پس از چند دقیقه گفت: «رفت توی مغازه کتابفروشی پدرش.»
دکمه فروش گفت: «زودباش!سوزنها و قیچی بزرگ را دم دست بگذار.»
شریک پرسید: «گفتی کدام قیچی؟»
دکمه فروش تکهای آبنبات از جیب درآورد و گوشه لپ خود گذاشت. با ملچملچ و تودماغی گفت: «گفتم قیچی بزرگ.» و با بیحوصلگی پکی به سیگار زد و ادامه داد: «دو سال است با هم کار میکنیم؛ اما هنوز به امورات وارد نیستی.»
تازهداماد تلنگری به در خیاطی زد. صدای بفرما را که شنید، تو رفت. دود غلیظ و بدبوی سیگار کارگاه را نیمهتاریک کردهبود. دو نفری که پشت میز خیاطی ایستادهبودند، در آن فضای دودگرفته، شبیه به خیاط و شاگردش نبودند. تازهداماد تعجب کرد و به قاب شمایلی که بالای آینه قدی خیاطی زده بودند، خیره شد و تصویر مبهم خود را روی شیشه شمایل دید. ناگهان به یاد مادرش افتاد که برای عروسی شتاب داشت و هی از او میپرسید:«پس این لباس دامادی کی حاضر میشود، عزیز دلم. نذر کردهام که وقتی آن را بیاوری، هفتبار دورش بگردم.»
هنگامی که یکی از آن دو نفر گفت: «برو جلوی آینه بایست»، تازهداماد صدای دکمهفروش را شناخت. در آینه به چهره خود نگاه کرد و دید که کاملا سفید شدهاست. لکه تری از برخورد یک دانه تگرگ درشت روی شانه چپاش ماندهبود. دکمهفروش دستور داد: «کتات را بیرون بیار!» و با ناشیگری، لته بزرگ کتنو را که از جنس فاستونی سرمهای بود، روی دوش راست و لته دیگر را روی دوش چپ تازهداماد انداخت و دزدکی به شریکاش اشاره کرد که مواظب بیرون باشد.
دکمهفروش سنجاق تهگرد درشتی، از میان دندانهای سیاه و جرم گرفتهاش بیرون آورد و به شانه چپ تازهداماد فرو کرد. درست روی همان نقطه که تگرگ زده بود. سنجاق بهطور عجیبی درشتتر از سنجاقهای معمولی بود. تازهداماد با خود اندیشید که حتما ضربه تگرگ به استخوان او صدمه زده اما وقتی که دکمهفروش سنجاق دیگری به شانه راست او فرو کرد، نگران شد. دلش هری ریخت پائین. به خود فشار آورد که فریاد نکشد. لبهای خود را گزید و لبخند کمرنگی زد و به خود لرزید.
دکمهفروش دست به سوی قیچی برد که ناگهان کسی در ورودی را کوبید. شریک با دستپاچگی دوید، بیسروصدا چفت را کشید. کمی لای در را باز کرد. بقال بود که تگرگ درشتی در دست داشت و آورده بود که به خیاط نشان دهد. بقال شگفتزده به شریک دکمهفروش زل زد و پرسید: « تو اینجا چه میکنی؟!» و چون برای رفتن شتاب داشت گفت: «این یکی از دویست گرم هم بیشتر بود. بده به اوستا» و رفت.
دکمهفروش که دچار تردید شده بود، لتههای پارچه را از روی شانهها تازه داماد برداشت و ناله آرام او را شنید. شریک، کت قدیمی را آورد و تازهداماد آن را پوشید. دکمهفروش گفت: «یک پرو دیگر کار را تمام میکند. همه چیز به قواره است. مناسب و بیعیب. میبخشید که دستام کمی لرزید. اوستای خیاط مریض شده و در خانه خوابیدهاست. من سالها خیاطی کردهام و به کارم واردم.»
تازهداماد زورکی لبخند زد. نگران و رنگپریده آرام خداحافظی کرد و از پلههای خیاطی پائین آمد.
چند روز درد شانه را تحمل کرد و با کسی در آن باره سخنی نگفت. پدر پیرش در کتابفروشی کتابهای نیمسوخته را جدا میکرد و او با دردی در شانهها به پدر دلداری میداد. آرام، به گونهای که پدر متوجه نشود ، مینالید و میکوشید ناراحتیاش را بروز ندهد. جای سوزنها چرک کردهبود. داروی ضدعفونی به کار برد و این حادثه را صرفا ناشی از اشتباه و ندانم کاری دکمهفروش دانست. سالها بود که آنها در کنار هم زندگی میکردند. خیاط برای پدر و برادرهایش لباس دوخته بود و آنها بارها از دکمهفروشی خرید کردهبودند. پس هیچ دلیلی برای بدبینی نسبت به آنها وجود نداشت.
سه روز بعد به مغازه پدر رفت. چند کتاب خوب و خواندنی به بچههای که همیشه برای خریدن کتاب به او مراجعه میکردند، معرفی کرد. از مغازه بیرون آمد و درست سر ساعت پنج بعد از ظهر برای پرو آخر از پلههای خیاطی بالا رفت.
شریک، که از پنجره خیابان خلوت را زیر نظر داشت، گفت: «دارد میآید.»
دکمهفروش با سیگاری در گوشه لب گفت: «وقتی آمد تو در را محکم پشت سرش ببند.»
تازهداماد مثل همیشه مودبانه با انگشت به پشت در زد، آمد تو و سلام کرد. چهرهاش به رنگ مهتاب درآمده بود. احوال خیاط را پرسید. کتابی از زیر بغلاش درآورد و روی میز خیاطی گذاشت. سینهاش را جلو داد و کوشید اثری از درد بروز ندهد. جلو آینه قدی ایستاد و دید که در آینه دو جفت چشم خونین به او دوخته شدهاست. با خود فکر کرد که حتما دکمهفروش و شریکاش در نبودن خیاط تا دیروقت شب کار میکنند. در دل نسبت به آنها احساس همدردی کرد.
دکمهفروش کت بدون آستینی را آورد و تن او کرد. سپس آستینها را آورد با سوزن و نخ آستینها را سرجایشان دوخت و از روی میز قیچی بزرگ را برداشت.
شریک تابلوی کوچک «تعطیل است» را از بیرون به پشت در ورودی آویخت. چفت در را انداخت و پرده را کشید. از پنجره خیابان را دید زد. تند برگشت و کنار دکمهفروش ایستاد. دکمهفروش دهان سیاه قیچی را باز کرد.
تازه داماد به شمایل نگاه کرد تا روی سینهاش خود را از زاویه دیگر ببیند. اما متوجه شد که توری سیاهی روی قاب کشیدهاند.
دکمهفروش دهان باز قیچی را به لبه آستین نزدیک کرد. انگشتهای نازک و سفید تازهداماد از سرآستین بیرون بود. دکمهفروش با یک حرکت سرآستین را برید. صدایی ترد مثل بریدن شاخه گل سرخ، در آغاز بهار شنیده شد. تازه داماد خواست فریاد بکشد و چیزی بگوید. اما شریک فورا دستمالی در دهان او فرو کرد. دکمهفروش آستینها و انگشتهای خونین را در یک گونی که کنار کارتن دم قیچیها بود انداخت و تند به سوی آستین چپ رفت.
تازهداماد بر زمین غلتید. مدتی طول کشید تا تکههای بدن او با تکههای لباس فاستونی سرمهای رنگاش در گونی ریخته شد.
مادر سراسر شب در خانه چشم به راه ماند. با شنیدن هر صدایی بلند میشد و در را باز میکرد. به کوچه سر میکشید و نام پسر را به زبان میآورد. پدر پیر که شبها هم کتابهای نیمسوخته مغازهاش را وارسی میکرد، مرتب به راهرو سر میکشید و با لحنی خسته میپرسید:«نیامد؟» و زن با گلویی گرفته از بغض پاسخ میداد:«نه، نیامد.»
نیمهشب بود و مادر پشت به دیوار راهرو خانه سر به در گذاشته و به خواب رفته بود. با صدای افتادن چیزی بیدار شد. صدای قدمهایی را شنید که باشتاب میدویدند و دور میشدند. دستپاچه و دلواپس در را باز کرد. چیز سنگینی به راهرو افتاد. زن هراسناک صدا زد: «گونی!»
پیرمرد خود را رساند. خم شدند. گوشهای از آستین خونین کت از گونی بیرون افتاده بود. چهره پریدهرنگ تازهداماد که پیشانی بلندش را گلهبهگله با سیگار سوزانده بودند از پس تکههای لباس پیدا بود. لبخند تلخی روی لبهایش مانده بود.
پیرمرد چشمان وحشتزده و به اشک نشسته خود را به زن دوخت. زن خواست فریاد بکشد، فوراً دست روی دهان او گذاشت و در گوشاش گفت:« جیغ نزن. دنیا غرق خواب است. مردم به خواب رفته را بیدار نکن.»
زن دست مرد را کنار زد:« بگذار این بیخبرها را بیدار کنم تا بیایند به عروسی تازهدامادم.»
سپس بلند شد و دیوانهوار، پایکوبان هفت بار دور گونی چرخید.








