تبليغاتX
دیگر، وبلاگ ادبیات و هنر

یک شعر با یاد خاوران
86/11/30

به لطف دوستي گيلك (اهل گیلان) شماره‌ي 6 نشريه‌ي بام سبز، دورنماي گيلان به دستم رسيد كه كاري پربار و ارزشمند است. در اين شماره شعر فوق‌العاده نغز و جسورانه‌ي آقاي عباس گلستاني با نام "سفره‌ي خاوران" بيشتر از همه جلب توجه مي‌كرد كه آن را در اين‌جا مي‌آورم.

 

سفره‌ خاوران

........................عباس گلستاني

باران كوفت، .............................................. مرگ بي‌معني

از زمين، ................................................... معناي زندگي را به گند كشانده

زهر مار مي‌روياند. ...................................... واژه‌ها

خرابه‌ها، .................................................. در بلادت شرايط

ديو مي‌زايند .............................................. كاربرد جعلي دارند.

ديوهايي كه لباس آدمي مي‌پوشند ............... گاوها،

و بعضي‌ها در آن سوي اروند ......................... استخوان مي‌چرند

مسلح مي‌شوند. ....................................... سگ‌ها،

گورها، .................................................... علف مي‌ليسند

مردگان خويش را گم كرده‌اند ........................ ما دانه‌ي ارزن بلغور مي‌كنيم

و كاشفان، كله‌هاي بريده را .......................... و حنجره،

با تن‌هاي غريبه ......................................... صداي كبوتر مي‌سازد

يكجا دفن مي‌كنند ...................................... چه خوب

ديگر كسي نماز وحشت نمي‌خواند ................ اقلاً اين آخري

با ادرار مرده كه نمي‌توان وضو گرفت ................ بوي

وجين براده‌هاي آهن .................................... عشق

در سفره‌ي خاوران عادي‌ست ........................ مي‌دهد.

[+] |
فروغ است كه مي‌ماند
86/11/24

فروغ است كه مي‌ماند

[+] |
در روز 19 بهمن در قطعه‌ي 33
86/11/19

آری، ما هنوز زنده‌ايم

 

در سي و هفتمين سالگرد حماسه‌ي سياهكل، 19 بهمن ماه 1386، قطعه‌ي 33 بهشت زهراي تهران در زير برف سنگيني كه جا به جا از روي قبور جانباختگان راه آزادي كنار زده بوند، پوشيده شده بود. و آرام و زيبا، با غباري كه بايد روزي از سينه‌ي پر روايت‌اش زدودوده شود، آراميده بود.

قطعهِ  33 بهشت‌زهراي تهران مزار تعداد زيادي از جانباختگان راه آزادي پيش از انقلاب 57، مانند بيژن جزني و ضيا ظريفي، كلانتري، مرضيه‌ي اسكويي و احمد زيبرم و محمد حنيف نژاد و هوشنگ ترگل و بسيار بسيار دلاوران و مبارزان ديگر است كه رژيم جمهوري اسلامي در سال  4 و 1383 قصد نابودي و محوش را داشت كه با اعتراض نسل جوان ومبارز و پيگيري بازماندگان مبارزان مدفون در آن قطعه موفق نشد.

امروز (19 بهمن 1386) قطعه‌ي 33 مانند ساير قطعات وقفي بهشت‌زهرا با تابلوي وقف، و دست‌نخورده است و حتي در محلي اشاره به مزار تعدادي از مبارزان مذهبي كه در آن قطعه مدفون گشته‌اند، به عنوان اعداميان سياسي قبل‌از انقلاب شده و پرچم‌هايي بر مزارشان قرار داده‌اند.

كارتي هم به نشانه‌ي يادگاري بر مزار رفيق كبير بيچن جزني قرار داده شده بود و مادر ترگل‌ها هم مانند هر جمعه بر مزار پسرش هوشنگ ترگل حاضر شد و گل و بوسه‌يي نيز نثار قبر خسرو گلسرخي و كرامت دانشيان نمود. او با ديدن رفقايي كه بر مزار جانباختگان راه آزادي خلق سرود مي‌خواندند و دسته‌گل مي‌گذاشتند، با شادي فرياد زد: «هوشنگ من هنوز زنده است. هوشنگ پيش از اعدام به من گفته بود، مادر تو هزار پسر داري، براي من نگران و غمگين نباش، حالا من آن پسرها و دخترهايم را مي‌بينم»

آري ما زنده‌ييم و زنده مي‌مانيم و هيچ وقت خاطره‌ي رفقايي كه جانشان را فداي راه آزادي خلق كردند، چه آن‌ها كه توسط دژخيمان رژيم پهلوي كشته شدند و چه آن‌ها كه مزدوران جمهوري اسلامي آنان را كشتند، فراموش نخواهد شد.

 

                                        با کلیک روی عکس ها آن ها رادر اندازه ی بزرگ تر خواهید دید!

كارت‌پستالي كه بر مزار گل‌باران شده‌ي بيژن جزني قرار داده شده بودمادر ترگل‌ها در ميان قطعه‌ي 33 كه پوشيده از برف است

 

[+] |
خواهران شایسته
86/11/15

آگهی تبلیغاتی زیر در یک پیک مشهور تبلیغاتی در تهران منتشر شده است؛ پس از تماس با يكي از اين خواهران شايسته و پرس و جو درباره‌ي قيمت؛ گفتند كه آن‌ها چهار نفر هستند و به سبك ديوانگان حسين برنامه اجرا مي‌كنند و براي يك برنامه‌ي دو ساعته در مجلسي زنانه، نفري ۴۰ هزار تومان مي‌گيرند.

خواهران شايسته

در متن آگهي فوق چنين آمده است كه: كاش از قلبم به قبرش راه داشت / كاش زهرا هم زيارتگاه داشت و سپس چنان‌چه مشاهده مي‌كنيد نوشته شده، مداحان و ذاكرين اهل بيت، خواهران شايسته (بر وزن دختران شايسته) به همراه گروه، اجراي مجالس عزاداري و مولودي، همراه با گروه (دو مرتبههمراه با گروه تكرار شده است !)

[+] |
رنگ در
86/11/04

شب است، تاریک. ماه نیست و نور یک ـ دو ستاره که گوشه ـ کنار آسمان پیداست، کمتر از آن است بتواند کاری کند. مرد، پریشان از خیالی که تعقیبش می کرد، از کوچه ی خیس، به کوچه ی خیس دیگری پیچید. با خود اندیشیدکه فرصت کوتاه است. یقه ی بارانی اش را بالا زد. « هنوز دنبالمه، ول نمی کنه که... خسته ام کرده»
به خیابانی رسید و سوار شد. نفهمید چه بود؛ تاکسی یا راهی فرقی نمی کند، باید کرایه بدهد. « باز هم که هست ! کی می خواد دست بکشه؟! »
قدم هایش را تندتر کرد. « در» خانه در سیاهی فرورفته بود و رنگ مشخصی نداشت و مرد به یاد نمی آورد صبح، وقتی از خانه بیرون می رفته یا روزهای دیگر که « در» را می دیده، چه رنگی بود؟!
چرا که آدم اگر نداند « در» خانه اش ـ مثلا ـ قرمز است، این را هم نمی داند که هرروز به خانه ی همسایه ی بیوه اش می رفته و سلام می کرده و می نشسته و چای می خورده و شب با او می خوابیده و از بیوه یک بچه داشته و درهمه ی این مدت زنش تنها بوده و منتظرش. و سخت است فهمیدن این نکته در یک شب تاریک که رنگ در هیچ خانه ای مشخص نیست؛ و آدم اشتباهی ـ درست، این بار به خانه ی خودش برود. زن آدم به زور بنشاندش و فیلم عروسی را عقب ـ جلو کند تا آدم به یاد بیاورد « در» خانه اش اصلا قرمز نیست.
از ماشین که پیاده شد با باران و تاریکی انگار سوز سردی هم همراه شد. « دنبالم نیا، می ترسم، امشب تاریک تر از اونه که تو کاری کنی، من رنگ در خونه ام رو فهمیدم، همه اش یه اشتباه ساده بود. حالا می تونم فقط عاشق زنم باشم ».
زن به استقبال همسرش ـ مردی رفت که از« در» بی رنگ این بار درست! وارد می شد. مرد، روی پله، وقتی کفشش را در می آورد، لحظه ای مکث کرد، خیال در فرصتی کوتاه به او رسید. افتاد و مُرد؛ زنش پریشان فریاد زد، کمک می خواست. اولین کسی که با فریاد زن سراسیمه وارد خانه شد، زنِ بیوه ی همسایه بود با بچه‌اش.

[+] |